تبليغاتX
راه عشق

راه عشق

به راه عشق خوش اومدید

خدا حافظ


                              به پایان آمد این دفتر / حکایت هم چنان باقیست

سلام به همه شما دوستان

امیدوارم از مطالبی که تو این مدت واستون  میزاشتم خوشتون اومده باشه 

امروز واسه آخرین باره که تو این وب پست میزارم

اومدم که بگم ممنون از حظوره همتون تو این وبلاگ

خدااااا رو چه دیدی شاید  قسمت ماهم اینطوری بود

بااااااااااااااای

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/11/05ساعت 16:3  توسط یاشار  | 

دلتنگی

امشب بر شانه های دلم
کوله باری سنگینی می کند
کوله باری پُرِاز دلتنگی
دلتنگی های کهنه و تازه
یکی از سال های ویران، سخنی می گوید
دیگری از ماه های خسته و رفته
آن یکی از شب یلدایی که گذشت
و یکی، از لحظه هایی که در بیهودگی ها
غرق شد...
دلم می شکند زیر بار این همه دلتنگی
روحم ولی در پی دلتنگی ِ دیگر
می گریزد از همه دلتنگی ها
با پرهای شکسته باز سوی آسمان ها می رود
می رود سوی ( ناشناختنی )
شاید اینبار درآن اوج
به معبودش رسد..

+ نوشته شده در  شنبه 1388/11/03ساعت 18:14  توسط یاشار  | 

درد دل با دل

چرا دنیا پره از حادثه های وارونه
 عاشق کسی می شی که عاشقی نمی دونه
 من به دنبال تو و تو دنبال کس دیگه
هچکدوم از ما دو تا به اون یکی راست نمی گه
من واسه ی چشمای نازنین تو یک دیوونم
 من دوست دارم ولی علتشو نمی دونم
حالا که می خوای بری بذار نگاهت بکنم
چون یه بار دیگه می خوام این دل و ساکت بکنم
یه چیزی فقط بذار واسه روز تولدت
 هدیه م رو بیارم و بازم بدم دست خودت
آدما فکر می کنن شاعرا خیلی غم دارن
کاش فقط این بود اونا خیلی کسا رو کم دارن
عاشق کسی می شن که عاشقاش فراوونه
بین انتخاب عشقش عمریه که حیرونه
اونی رو که دوست داری چرا تو رو دوست نداره
 شایدم دوست داره ولی به روش نمی یاره
 ولی نه اینا مال نداشتن لیاقته
اگه حرفم می زنه با تو فقط یه عادته
 نکنه جمله هاش و پای محبت بذاری
بهتره حرفاش رو به حساب عادت بذاری
از خودش نمی شنوی اگه یه روز بخواد بره
وقتی می پرسی ازش می گه آره مسافره
ولی تو شب می شینی که باز اون رو دعا کنی
یا واسه سلامت اون نذرها تو ادا کنی
 چه قدر بین دلا وحرفای ما فاصله س
چشماتون می خنده اما دلامون بی حوصله س
دوست داشتن هم یه جوری پنهون می کنیم
 نمی دونیم که داریم یه قلب رو ویرون می کنیم
کاش بیایم آبروی مجنون و انقدر نبریم
دیگه منت نذاریم وقتی که نازی می خریم
عاشقی یعنی تحمل نه شکایت نه گله
 اگه حتی بینمون باشه یه دنیا فاصله
مهم اینه که چقدر دوسش داری فقط همین
اگه لازم باشه آبرو رو بنداز رو زمین
برگا زرده روزای اول فصل پاییزه
بذار اون بشکنه و دلت رو برگها نریزه
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/10/28ساعت 17:2  توسط یاشار  | 

عشق یعنی

عشق یـعـنی شـادی و ســـرزندگی
عشق یــعنی مـنـتـهـای بـنــدگی
عشق یـعنی سـوخـتـن ،افــروخـتن
شـیـــوه دریــا دلان آمــوخــتــن
عشق یـعنی سـوزش پـــروانه هـا
شورش دل ،خون سرخ لاله ها
عشق یـعنی صـوت بـلبـل در بهـار
خــنــده گـُل بــر فــراز شـاخسار
عشق یـعـنی وامـق و عَـذرا شـدن
بهــر صــید دُر سوی در یا شدن
عشـق یـعـنی زنــدگــی را سـاختن
دل بـه مـعــبــود گــرامــی باختن
عشـق یــعــنی در ره او ســربــدار
عشق یـعنی لـحظه های بی قرار
عشق یـعـنـی بــیــسـتون را تاختن
چهــره زیـبـای شـیـریـن ساختن
عشق یعنی همچو مجنون سوختن
راه و رســم عـــاشــقــی آموختن
عشـق یـعـنی یــوسف کنعان شـدن
از زلــیــخا های دون پنهان شدن
عشق یـعـنی جــاودانــی و غــرور

درس مـهــرو عاطفه کردن مرور



+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/10/27ساعت 18:7  توسط یاشار  | 

آخــــــــــــــــــــــي نازي !!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/10/27ساعت 17:54  توسط سحر  | 

مســــافر بـــــاران

سیلی باران به گوشم می زند
وه ! که این سیلی به گوشم آشناست
می شناسم دست خیسی را که باز
همچنان سیلی به گوشم می زند
خوب می دانم که غمگینم ولی
ریشۀ نامهربانی ها کجاست؟
*
می دوم در خاطرات کودکی
خوب می آرم بیاد
سال هایی دور بود
مادرم آمد به ایوان بهار
*
تا که باران را شنید
مادرم دستی به موهایش کشید
گفت: تو آماده باش
مهربانی زیر باران می رسد

*
مهربانی خسته است
کوله بارش را بگیر
مهربانی چای می خواهد
بریز
مهربانی غصه دارد
زودباش
دستمالی را بیار
اشک هایش را بگیر
*
سال ها می گذرد
همچنان منتظرم
تاکه باران سیلی اش را می زند
زود از جا می پرم
*
می گذارم روی میز
چای و دستمال تمیز

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/10/27ساعت 17:34  توسط سحر  | 

عــــــــــــــــــــاشقي

عاشقی روح مرا آزرده است
خنده هایم را ز پیشم برده است
*
عاشقی را می توان تحقیر کرد؟
عاشقی را می شود زنجیر کرد؟
*
عاشقی تقصیر یک پیغام نیست
صحبت از آن دانه و این دام نیست
*
عاشقی یک اتفاق ساده نیست
صحبت از دل بردن و دلداده نیست
*
عاشقی یک کلبۀویرانه نیست
صحبت از شمع وگل و پروانه نیست
*
عاشقی تصویر یک پاییز نیست

یک شب سرد و ملال انگیز نیست
*
عاشقی چیزی برای هدیه نیست
طرح دریا و غروب و گریه نیست
*
عاشقی یک نامه و نقاشی بیجان که نیست
عکس قلبی خورده تیر
قطره های خون میان آن که نیست
*
عاشقی روییدن یک غنچه در باران که نیست
هرچه می گویند این و آن که نیست
*
عاشقی تنهای تنها یک تب است
بی تو مردن در سکوت یک شب است

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/10/27ساعت 17:28  توسط سحر  | 

::::دلم ولقعا گرفته::::

دلم تنگ و دلم تنگ و دلم تنگ
دلت سنگ و دلت سنگ و دلت سنگ

دلم باران دلم نرگس دلم جام
دلت تنها نگاهی ساکت و رام

دلم رسوای شهر و مست و بی تاب
دلت سرگرم بازی، شایدم خواب

دلم خون و دلم خون و دلم خون
دلت خوشحال و خندان ،شاد و گلگون

دلم را بارش ابری گرفته
دلت را خنده ی سردی گرفته

دلم تنها برایت می تپد باز
دلت «ساکت ترین ها »می شود باز

دلم در انتظار روز دیدار
دلت چون قاب خالی روی دیوار

دلم با خاطراتش شاد و مسرور
دلت اما چنان کر ، همچنان کور

دلم با یاد چشمت رفته از دست
دلت اما به این نجوا غریبه است

دلم اما ندارداز تو شکوه
گرچه درده ....
دلت آزاد بوده هر چه کرده
.......

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/10/27ساعت 16:48  توسط سحر  | 

شايد تنها...

اینک اینک، ای زمین خاموش تر
در نهان چون من، ز من در جوش تر
ای نگاهت آتشی بر جان من
دیده ات دریای بی پایان من
آری ای مرغ غریب خسته بال
باز گرد از آسمان های خیال
باز گرد از غرفه مهتاب ها
از فراز بادها و آب ها
باز گرد و باز کن چشمان خویش
باش یکدم میهمان خوان خویش
غرق شو یک لحظه در اعماق خود
تا ببینی پهنه ی آفاق خود
پهنه ی دریای توفان خیز را
باد های سخت موج انگیز را
دره های سهمناک کوه را
بیشه ها را جنگل انبوه را
***
ای دو چشمت رشک نرگس زارها
رحم کن بر جان این بیمار ها
وای اگر بیمار تو خیزد ز خواب
موج چشمش گرد انگیزد ز آب
عشق دریایی است ژرف و هولناک
در کف هر قطره اش تیر هلاک
عشق خوبان مرد خواهد بی هراس
چوبدستی جان بکف، سر ناشناس
کیست اینک کاستین بالا زند؟
بی مهابا دل بر این دریا زند؟

+ نوشته شده در  شنبه 1388/10/26ساعت 22:20  توسط سحر  | 

فانوس مشکی

توی دنیایی که قلبا ، هر کدون یه جا اسیرن
کاش به فکر اونا باشیم که از این زمونه سیرن
اونا که تو عصر آهن ، تشنه ی یه جرعه یادن
کاش که دست کم نگیریم ، اینجور آدما زیادن
نذاریم که تو چشاشون ، بشینه دونه ی اشکی
اونا فانوسن و خاموش ، آره فانوسای مشکی
دنیاشون شاید یه شهره ، خالی از قهر و دو رنگی
توی سینشون یه قلبه جای این دلای سنگی
چهرشون شاید به ظاهر مث دیگران نباشه
اما نور مهربونی ، توی شهرمون می پاشه
غم چشماشون عجیبه ، توی خاطرا می مونه
ما ازش خبر نداریم ، چیزی رو که اون می دونه
توی این عصر پر از درد، خیلی آدما یه دنیان
خیلیا تو جمع دنیا ، بی قرار و تک و تنهان
زیر سایه ی سلامت ، هواشونو داشته باشیم
توی جمع بی قرارا ، عطر خوشبختی بپاشیم
به بهونه ی زمونه ، نذاریم که برن از یاد
بذاریم زنده بمونن ، مث عشق پاک فرهاد
قصه ی فانوس مشکی ، صحبت دیروز و فرداس
قصه شون مال حالا نیست ، از حالا تا ته دنیاس
نمی گم با این ترانه ، گل کنه محبتامون
جایی رو باید بگیرن ، همیشه تو فرصتامون
این ترانه یه اشارس به دلای خواب و بیدار
که به یاد اونا باشیم همه به امید دیدار
غم تنهایی رو باید از نگاهشون بخونیم

خدا خیلی مهربونه ، اگه ما بنده ی اونیم


+ نوشته شده در  شنبه 1388/10/26ساعت 18:54  توسط یاشار  | 

قاصدک

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
 خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
 بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا

 نه ز  یاری

نه ز دیار

و دیاری ياری


برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
 برو آنجا که تو را منتظرند
 قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
 دست بردار ازین در وطن خویش غریب
 قاصد تجربه های همه تلخ
 با دلم می گوید
 که دروغی تو ، دروغ
 که فریبی تو. ، فریب
 قاصدک ! هان ، ولی ... آخر ... ای وای
 راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
 در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
 قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
 در دلم می گریند
+ نوشته شده در  شنبه 1388/10/26ساعت 18:40  توسط سحر  | 

ممنــــــــــــــــــــون

کوچيک تر که بودم فکر می کردم بارون اشک خداست ولی مگه خداهم گريه می کنه چرا بايد دل خدا بگيره دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوی خدا رو حس کنم اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هروقت دلم گرفت کمی بنوشم تا پاک و آسمانی شوم آسمان که خاکستری می شد دل منم ابری می شد حس می کرم که آدما دل خدا رو شکستند و يا ازياد خدا غافل شدند همه می گفتند باران رحمت خداست ولی حس کودکانه من می گفت خدا دلش از دست آدما گرفته


+ نوشته شده در  جمعه 1388/10/25ساعت 15:3  توسط سحر  | 

 
+ نوشته شده در  جمعه 1388/10/25ساعت 13:29  توسط محمد  | 

   
+ نوشته شده در  جمعه 1388/10/25ساعت 13:19  توسط محمد  | 

سلام و خوش آمدبه سحرخانم عزیز


سلام سحرجان 

به وبلاگ خودت خوش امدی  

امیدوارم با مطالب قشنگت بترکونی

یه عالمه گل تقدیم تو

موفق باشی

+ نوشته شده در  جمعه 1388/10/25ساعت 13:1  توسط محمد  |